<<<بیگانه>>>>

روزی مست میگذشتم از کنار خانه ای
چشم مستم خیر شد بر ویرانه ای
پدری پیرو فلج افتاده در یک گوشه ای
مادری زارو پریشان همچو یک پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دخترکدرحال عیش و نوش با بیگانه ای
پس از آن کار پلید مرد بیگانه
داد ازآن پول درشت چند دانه ای
پس از ان لعنت فرستادم بر خودم
که دگر مست نکردم سوی هر ویرانه ای تا ببینم دختری !!!
عصمتش را میفروشد بحر نان خانه ای . . .
[ سهشنبه 11 آذر 1393 ] [ 08:20 ] [ yadegar_ali ]
[
ارسال نظر(0)
]